دوستان عزیز
ما انسانها یه روز به دنیا می آیم یه روزی هم از دنیا می ریم.مسیر زیادی رو طی می کنیم.گاهی به جاده های بی انتها می رسیم و تا آخر میریم، گاهی هم به بن بست می رسیم.بعضی از ما وقتی به یه دیوار می رسیم همونجا زانو می زنیم و تا وقتی دست مرگ دستمونو بگیره از جا بلند نمی شیم. اما بعضی از ما بعد از کمی ایستادن و فکر کردن به اینکه از کجای راه اشتباه اومدیم بر می گردیم و دوباره شروع می کنیم.بر میگردیم و اینبار سعی می کنیم توی مسیر درست قرار بگیریم. سعی می کنیم که یادمون نره که مسیر اشتباه کجاست اما اینکه به بن بست رسیدیم رو باید فراموش کنیم تا برای ادامه مسیر پامون لنگ نزنه. حرفام خیلی بزرگ نیست اما حرف دلمه. حالا من هم می خوام از بن بستی که رسیدم بیرون بیام و راه درست زندگیمو انتخاب کنم. می خوام فراموش کنم که زمانی به یه دیوار رسیدم.دیواری که فکر می کردم باید تا آخر عمر جلوش سر خم کنم و همه چیز هایی رو که اطافم بود نادیده بگیرم...
اما حالا یه حس جدید تو یه فصل جدید تو یه طلوع جدید تو یه فضای جدید...
پس اگه دوست داشتید و اندکی وقت به شور پاییز من سری بزنید.اگر قدم رنجه کردید برگهای پاییزی باغ من میزبانتان و اگر همچون عابری از کنارش گذشتید دست مهربان خدا به همراهتان.
یا حق
طاهره.س
سه شنبه
سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله ؟
سه شنبه
چرا این همه فاصله ؟
سه شنبه
چه سنگین، چه سرسخت، فرسخ به فرسخ
سه شنبه
خدا کوه را آفرید...
زنده یاد قیصر امین پور
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که
بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که
منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می شه باور کرد
دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه
نبندی دل به رویاها
بدونی با تو و بی تو
همینه رسم این دنیا
خداحافظ
همین حالا
مژده
ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید
ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش
تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش
بزم است و رقص است و طرب مطرب نوایی ساز کن
در مقدم او بهترین تصنیف را آواز کن
مجنون بوی لیلی ام در کوی او جایم کنید
همچون غلام خانه اش زنجیر در پایم کنید
ای عاشقان ای عاشقان دل را چراغانی کنید
ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش
تا سر کشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش
نوری به چشم دوستان خاری به چشم دشمنان
می سوزم از سودای او این شعله را افزون کنید
چندان که خون اندر سبو از روح جانم می رود
ای عاشقان از قلب من پیمانه ها پر خون کنید
آهنگ ای عاشقان از علیرضا عصار
خانه ی من
خانه ام در ته دریای عمیقی ست به دور از اینجا
که در آن صبح ندارد جایی
و شب است آنچه که از پنجره اش می بینی...
خانه ی من سرد است
و در آن نیست بجز آتش دل
و دلم...
و دلم در تپش لحظه صبح
می شود خیره به دیوار سکوت
خانه ی من تنهاست
و دلش می خواهد
که کسی
رهگذری،
مانده در راه درازی خسته
بگذرد از درگاهش، روزی
و نشان قدم غربت او
تا ابد روشنا بخش دل خانه کوچک من خواهد بود...
طاهره.س
آهن آباد
تو این ویران سرای آهن آباد
همه حیثیت عشق رفته بر باد
همه لب دوخته ایم هنگام فریاد
به چه دلخوش کنیم زنده بمونیم
آخه تا کی از آزادی بخونیم
خدا داند که در مرز جنونیم
ببین به آخر کوچه رسیدیم
ولیکن کوچه را بن بست دیدیم
ببین رانده شدیم از خانهء مهر
ازاین نامردمان خیری ندیدیم
کوچه کوچه کوچه کوچه کوچه بن بسته
جغده با آقا گرگه همدسته
جغده با آقا گرگه همدسته
از این همه پوچی پوسیدیم
از این همه پوچی پوسیدیم
صفوف اعدام دسته دسته
صفوف اعدام دسته دسته
ای جماعت لحظه ای آروم نگیرید
حقتون رو برید از حاکم بگیرید
بزنید سر بشکنید فریاد بر آرید
تا قیامت بذر آزادی بکارید
کوچه کوچه کوچه کوچه کوچه بن بسته
جغده با آقا گرگه همدسته
جغده با آقا گرگه همدسته
ای جماعت پشت همدیگه بمونید
آیهء یأس و برای هم نخونید
دست افتاده بگیرید بی اثر نیست
خنجر کینه فرو بردن هنر نیست
کوچه کوچه کوچه کوچه کوچه بن بسته
جغده با آقا گرگه همدسته
جغده با آقا گرگه همدسته
از این همه پوچی پوسیدیم
از این همه پوچی پوسیدیم
صفوف اعدام دسته دسته
صفوف اعدام دسته دسته
خواننده: هاتف آلبوم: نقاب آهنگ:آهن آباد
برای شنیدن آهنگ کلیک کنید
ریشه
وطن یعنی چه، یعنی دشت صحرا؟
وطن یعنی چه، یعنی رود دریـــــــا؟
وطن یعنی چه، یعنی باغ، بیشـــــه؟
وطن یعنی چه، یعنی کشت، ریشــه؟
وطن یعنی چه، یعنی شهر، خانه؟
وطن یعنی چه، یعنی آب، دانــــه؟
وطن یعنی چه، یعنی کار، پیشـــــه؟
وطن یعنی چه، یعنی سنگ، تیشه؟
....
وطن یعنی همه آب و همه خــــاک
وطن یعنی همه عشق و همه پاک
وطن یعنی محبت، مهربانی
نثار هر که دانی و ندانـــــی
وطن یعنی نگاه هموطن دوســــــت
هر آنجایی که دانی هموطن اوست
وطن یعنی قرار بـــیقراری
پرستاری، کمک، بیمارداری
وطن یعنی غم همسایه خوردن
وطن یعنی دل همسایه بــــردن
وطن یعنی درخت ریشه در خاک
وطن یعنی زلال چشمه پـــــــاک
ستیغ و صخره و دریا و هامون
ارس، زاینده رود، اروند، کارون
دنا، الوند، کرکس، تاقبستان
هزار و قافلانکوه و پلنگـــــــان
وطن یعنی بلنــدای دمــاونـــــد
شکیبا، دل در آتش، پای در بند
وطن یعنی شکوه اشترانکوه
به دریای گهر استاده نستوه
وطن یعنی سهند صخره پیکر
ستیغ سینه در سنگ تمنــدر
.....
وطن یعنی وطن استان به استــــــان
خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
کویر لوت، کرمان، یزد، ساری
سپاهان، هگمتانه، بختیــاری
طبس، بوشهر، کردستان، مریوان
دو آذربـایجــان، ایــلام، گیـــــــلان
سنندج، فارس، خوزستان، تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجــــان
وطن یعنی دلی از عشق لبریز
گره باف ظریف فرش تبریــــــــز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان
حریر دستباف فرش کاشـــــان
وطن یعنی ز هر ایل و تباری
وطن را پاسبانی، پاسـداری
وطن یعنی دلیر و گرد با هم
وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری
لر و کرد و یموت و بختیــــاری
وطن یعنی سرای ترک با پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فـــارس
وطن یعنی کتیبه در دل سنــگ
تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و به هنجار
چه پندار و چه گفتار و چه کـردار
وطن یعنی شب رحمت شب قـــــدر
شب جوشن، شب روشن، شب بدر
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر
سـده نوروز یلــدا مهرگـان تیـــــــر
هزاران خط و نقش مانده در یاد
صبـــا کلهر کــمالالملک بهــزاد
نکیسا باربد تنبور نی چنـــگ
سرود تیشه فرهاد در سنگ
سر و سرمایههای سرفرازی
حکیم و بوعلی سـینا و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی
ابوریحــان و صـدرا سـهروردی
به بحر علم و دانش ناخـدائی
عراقی رودکی جامی سنائی
وطن یعنی به فرهنگ آشنائی
دُر لفـــظ دری را دهخــــــدائی
وطن یعنی جهانی در دل جام
وطن یعنی رباعیــــات خیــــام
وطن یعنی همه شیرین کلامی
عفاف عشـــق در شـعر نظامی
وطن یعنی پیــام پند سعدی
زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی نگاه مولوی ســـــوز
حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی هوا و حال حافظ
شکوه بــاور انـدر فـال حافظ
وطن یعنی بتیره دمدمه کوس
طلوع آفتاب شـــعر از طـــوس
وطن یعنی شب شهنامه خوانــدن
سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهائی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشـــم فریــــدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث یـال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز
وطن یعنی حریم گــیو گـودرز
وطن یعنی امید ناامیدان
خروش و ویله گردآفریدان
وطن یعنی دل و دستی در آتش
روان و تن کــمان و آتـــــش آرش
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز
سواران قران و رخش و شبـدیز
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون
وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن
به اوج آریـــوبــرزن نشســـــتــن
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگسـتان و دشتسـتان رسیـــدن
زمین شستن ز استبداد و از کین
به خــون گــرم در گــرمابه فــــین
وطن یعنی اذان عشــق گفـتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجـم را ز خرمشــــهر رانـــــدن
سپاه جان به خوزستان کشیدن
شهادت را به جـان ارزان خریـدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید آزاده جانباز
شلمچه پاوه سوسنگرد اهواز
وطن یعنی شکوه سرفرازی
وطن یعنی ز عالم بینیازی
وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملـت ز دنیـــا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همــین جــا یعنـی
ایــــــــــــــــــران
شاعر: علیرضا شجاعپور

